راز بلاگ

مرجع وبلاگ های ایرانی


بوسِ زمینی

بچگی من و آتنا به بی‌پدری گذشت. حتی شاید آتنا از منم بی‌پدر تر بود. نه که بابا فوت کرده باشه، نه. خونه‌یِ پدری رو پدر و مادر با هم ساخته بودن. دوتایی. خشت به خشت. مامان که نو عروس و خوشگل بود می‌رفت تویِ صفِ حواله‌یِ آجر و سیمان و تیرآهن می‌ایستاد کیسه‌های پنجاه کیلویی رو بارِ وانت تویوتایِ سبزمون می‌زد و بابا خشت رو خشت می‌چید، دیوار بالا می‌آورد و سقف رو سرمون می‌ذاشت. هنوز من نبودم. اما از اولین خاطره‌هایِ محوی هم که دارم، خونه، یه ساختمون بزرگ و ولنگ و باز بود که مامان دائما در حال دستمال کشی و نظافت توش بود و همیشه گرد و خاک بود که هرجایِ خونه دیده می‌شد و ناله‌های مامان از این شهر.

گردگیری رسم خونه بود و من و آتنا هم مسئولیت دستمال کشیدن به پله‌های سنگیِ راه‌پله رو اغلب به عهده می‌گرفتیم. راه‌پله می‌رسید به پشت‌بوم. راه‌پله می‌خورد به هال و مسیر اصلی گرد و خاک بود. خونه سه تا اتاقِ سه در چهار داشت در دنبال هم. یک ضلع بلند هال رو اتاق‌ها پر کرده بودن و ضلع دیگه آشپزخونه و دیوار مهمونخونه بود. یه سر هال به در چوبی می‌رسید که درِ ورود به کوچه  پشتی بود، و سر دیگه ش به درِ آهنی -درِ حیاط - و کنارش هم درِ دو لتیِ مهمونخونه.

خونه خالی بود. یادمه خونه‌یِ بچگی هام، 2 تا فرش توی هال داشت، اتاق آخری، که اتاق آتنا بود  اتاق وسطیِ تاریک و اتاق اولی هم موکت داشتن. یه تلویزیون سیاه و سفید، یه رادیو و دو تا یخچال که همیشه یکی شون خراب می‌شد و می‌رفت تعمیرگاه و یه اجاق گاز سه شعله‌یِ رو میزی می‌شدن کل تجهیزات خونه. هیچی از مهمون‌خونه یادم نیست جز پرده‌هایی پشتِ پنجره‌های بزرگ و نورگیرش و سوز و سرماش تو زمستون. زمستون‌ها پشت درش رو و پشت در حیاط رو کلی پتو و بالیش می‌چیدیم و ملافه‌ آویزون می‌کردیم که سوز نیاد تو. و سوزِ زمستونایِ بچگی رو یادمه که سرد بود. هزارلا لباس می‌پوشوند بهمون مامان و علائدین‌های سفید و سبز رو میذاشت وسط گل‌هایِ هرکدوم از قالی‌ها و بخاری نفتی ارج رو هم آتیش می‌کرد، و بازم صدایِ وزش باد که بلند می‌شد و هو هو که می‌کشید و درِ شل و ولِ پشت‌بوم رو تکون تکون که می‌داد، سوز بود که توی خونه سرک می‌کشید.

آها، یادم اومد، وسط هال یه گلخونه هم داشتیم. بابا اصرار عجیبی داشت زمان ساختن خونه که خونه باید وسط هال نورگیر داشته باشه تا خوب و روشن باشه منزل. و زیر نورگیر هم سازه‌ی‌ای آلومینیومی سنگی شیشه‌ای به اسم گلخونه :) که توش هم کلی گل و گیاه داشتیم. ورود سرما و گرد و خاک از نورگیر و گلخونه هم سال‌ها دغدغه مامان بود. تا اینکه بعد تولد امیر و بعد اینکه بچه وقت بازی سرش خورد به تیزی لبه سنگ‌ها و شکست، زور مامان چربید تا گلخونه رو جمع کنه. اما جمع کردن نور گیر مدت زمان خیلی بیشتری زمان برد.

خاطراتِ محوِ من از بچگی بیشتر یه زندگیِ سه نفره است. من و مامان و آتنا. بابا همیشه نبود. می‌رفت مناطق محروم تا 4 قرون بیشتر حقوق معلمی بگیره و بیشتر بتونه زخم‌های زندگی رو مرحم کنه. وقت‌هایی هم که خونه بود، تا دیر وقتِ شب توی حوزه‌های تصحیح اوراق امتحانی، و گاهی تا صبح، برگه‌های امتحانات نهایی رو نمره‌ می‌داد و تلاش می‌کرد تا باشه و نبود. بابایِ بچگیهایِ من یه مرد غریبه بود، که گاهی می‌اومد خونه. میوه و شیرینی و لوازم خورد و خوراک رو در حجم انبوه می‌خرید. و با اینکه اولاش حس غریبی داشتم بهش، اما وقتی می‌خواست بره دلم‌ نمی‌خواست.

اینجوری بود که منِ احساساتی بغض می‌کردم و گریه‌م می‌گرفت و کش‌دار و اشک‌آلود وقتی داشت از خونه می‌رفت می‌گفتم: بووووووووسم نداااااااادی، بوسِ پیاده. و بابا می‌اومد و بوسم می‌کرد تا بره و باز هق‌هق‌کنون می‌گفتم: بووووووووسم نداااااااادی، بوسِ سواره، تا بیاد و بغلم کنه و بوسم کنه. بووووووووسم نداااااااادی، بوسِ رو گونه، بووووووووسم نداااااااادی، بوسِ رو چونه. (این دو مورد اخیر رو یادم نیست بچه بودم می‌گفتم یا نه، اما همه‌ی اهل فامیل گواهی میدن که بنده استعداد عجیبی در سرهم کردن کلمات وزن‌دار داشتم  پس بعید نیست الان که تویِ ذهنم دارم اون زمان همی می‌گفتم!)

و اینقدر بووووووووسم نداااااااادی های مختلف رو براش می‌خوندم تا دلم آروم بگیره. یادم نمیاد دلم آروم می‌گرفت یا نه. اما یادمه بوسِ هوایی، بوس سواره، خوشمزه ترین بوسِ زندگیم بود. 

 

پ.ن.

دلم می‌خواد بیشتر از دوران بچگی بگم. اما حتی فکر کردن بهش هم منو دچار غم می‌کنه. زندگی با نامردی تمام بابا و مامان رو پیر کرد و ما رو بزرگ. 



برچسب ها:
منبع مطلب