راز بلاگ

مرجع وبلاگ های ایرانی


آشِ پشتِ پایِ پاییز

آخرای سال میلادیه و اوضاع شیر تو شیر. یه درسِ سمینار داریم تو دپارتمان که دانشجوهای تحصیلات تکمیلی باید به عنوان آخرین درسِ دوره شون بگیرنش و پاس شدن اون علناً تموم شدن واحدهای مورد نیازته. درس خاصی نیست. 2 جلسه کلاس داره هر جلسه ش 4-5 ساعت و استاد صحبت میکنه در باره اخلاق مهندسی و اصول نوشتن گزارش و مقاله و مرجع دادن و اینا. دو تا گزارش نوشتنی باید تحویل بدیم و آخرین کار هم یه ارایه هست که دانشکده "مینی سیمپوزیوم"ی براش ترتیب میده و اطلاعیه میزنه که دانشجوهای این درس در این ترم فلانی ها و بهمانی ها از این ساعت تا این ساعت در سالن فلان کارهاشون رو با این عناوین ارایه میدن. اساید و دانشجوها هم میان و میشنن و بهره میگرن و سوال میکنن و ما هم نمره مون رو میگیریم. کار دوست داشتنی‌ای هست. اما خوب زمانی میبره آماده شدن براش.

تقریبا یه هفته قبل‌ترش هم یه ارایه دیگه داشتم تویِ گروهِ تحقیقاتی‌ای که پروژه من توی قالب موضوعات اونا مطرح شده و همین وسط‌ها داوری مقاله دوم هم اومد و باید جواب داور‌ها رو هم به طور قانع‌کنده و به قول فیصل "حرفه‌ای، همونجوری که همیشه عمل می‌کنیم" می‌دادم و مقاله بعدی رو هم زور میزدم و می‌نشتم (که هنوزم تموم نشده و 10 درصد حداکثر پیشرفت داشته).

عطیه اومد توی آفیس و گفت: هوا سرد شده، آش می‌چسبه. گفتم خوب؟ گفت خوب درست کنیم بگیم بچه ها بیان دور همی بخوریم. این درست کنیمِ یعنی که: یه برنامه بچین، بچه ها رو دعوت کن، تاریخ و مکان رو هم مشخص کن آش رو هم بپز (ما هم کمکت هستیم). گفتم باشه، من که پایه ام! اما باید بذاریم برای بعد مینی سیمپوزیوم. عدل همون روزِ ارایه باز من رو دید و گفت خوب کی بذاریم برنامه رو؟ 5شنبه یا جمعه؟ البته جوعه که دیگه من نیستم! گفتم خوب همون 5شنبه  و رفتم و توی فیس‌بوک برنامه ش رو گذاشتم و مهمون‌ها رو هم اضافه کردم:

"سلام
با اینکه اینجا پاییزِ هزار رنگ خیلی وقته که بار و بندیلش رو جمع کرده و رفته و بساطِ سرمای ننه سرما هم حسابی پخش و پلا شده تو دست و پامون، اما هنوز هم میشه نشونه‌ها رو بهونه کرد برای دورِ هم بودن. تو سرمایِ این روزا، یه کاسه آشِ مشتی، همراه با محبت و دوستیِ دوستامون خوب می‌چسبه.
دعوتین به صرفِ یه کاسه آشِ داغِ رفاقت.


پ.ن.
بساطِ چایی مثل همیشه به راهه.
برنامه درآشپزخونه خوابگاه لومیو اتفاق میافته.
به علت محدودیت امکانات، برای حدود 40 کاسه کوچیک آش تدارک می‌بینیم. اگه بیشتر داشتیم بیشتر می‌خوریم :)

بله به کمک هم احتیاج داریم. هرکسی می‌تونه تو خونه قد یه کاسه کوچیک پیاز داغ، سیر داغ نعناع داغ درست کنه و بیاره، آشمون پر بار و پر از دست‌هایِ هنرمندتون میشه.
شروع آشپزی ساعت 5، برای همزدن و کمک در پخت و پز هم قدمتون رو چشم.
چون درهای خوابگاه قفل هستن به من پیام بدید تا بیام و در ورودی رو باز کنم براتون.
"

 

عطیه حدودای ساعت 4 اومد تا بریم نخود لوبیای خیس خورده رو زودتر بذاریم یه چند تا قل بخوره و آبش رو یکی دو باری عوض کنیم تا نفخ نداشته باشه. حالا خودم آش نپخته بودم. دو دفعه قبلی که توی همین کبک آش به حجم بالا درست کرده بودیم من علنا کمک خاصی به جز هم‌زدن نکرده بودم. اما این بار گفتم چطوری به خودم می‌گم آشپز، اگه آش بلد نباشم بپزم! و اینگونه شد که آشپز شدم :))

برای حدود 40 نفر آش پختیم و آخرای کار تقریبا یه قابلمه (از سه قابلمه) بعد چندبار خوردن بچه‌ها باقی مونده بود که گفتم هرکی برای هرکی میتونه تو ظرفش ببره.

همه چی که شسته شد و کارا رو کردم و خداحافظی و برگشتم اتاق یادم اومد ای دل غافل برای محمد که قول داده بودم براش نگه دارم آشی نمونده!

هیچی دیگه نشستم الان دارم باز آش می‌پزم! نذرم قبول :))



برچسب ها:
منبع مطلب